X
تبلیغات
ازیادرفته

























ازیادرفته

انقدر زمين خورده ام که رنگ آسمان را فراموش کرده ام

بوي خاک ميدهند تمام ارزوهايم

| شنبه سی ام فروردین 1393 | 10:57 | ایدا| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند
| شنبه سی ام فروردین 1393 | 10:55 | ایدا| |

| شنبه سی ام فروردین 1393 | 10:49 | ایدا| |

خودتان را در قلب هیچ آدمی نچپانید ،

جا نمی شوید ،

چروک می شوید فقط

כωـﭡـــانـــم شـایـכ…

امـّـــا،

כلـــــم نمــے روכ بـہ نـوشــﭡـטּ…!

ایـטּ ڪلمـــات
بــہ هــم כوخـﭡـہ شـכه ڪجـــا!

احــωــاωــات مـטּ ڪجـــا…!

ایـטּ بــار نخـوانـכه مــرا بفــہـــم…(!)


| شنبه سی ام فروردین 1393 | 10:21 | ایدا| |

| شنبه سی ام فروردین 1393 | 10:5 | ایدا| |

وقتی دیدی کسی مث نوک پرگار همه جوره پات وایساده دورش نزن دورش بگردportraitphotographysodeepsotruesadblackandwhitedeviant-a3104be90a55115bbdd1a9a9b89f38d6h.jpg
| پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 17:22 | ایدا| |

| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:44 | ایدا| |

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

دختر که باشی...؛


قران هم بخوانی،


پشت سرت حرف میزنند...میگویند:


"باخدا رابطه دارد...!"

 

 


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:43 | ایدا| |

 

 نـيـازي نـيـســت اطـرافـمــون پــر از آدم بـاشـــه..

هـمــون چـنــد نــفـري کـه اطـرافــمـون هــستـن آدم بـاشــن کـافـيــه...

 

 

بـَعــضـے اوقـآتـــ اوטּــقـَבر

בِلــَم اَز בُنیـــآ پـُرـهـ کــہ

בِلــَم مے פֿـوآב یـہ جیـــــغ بــزَטּـَمــــو

بـــہ یـــکے بگــَــم

פֿــَـفــہ شــــو....

 

| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:36 | ایدا| |

| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:28 | ایدا| |

مـَـرگ انـسـان زمـانـیسـتـــ کـه

نـه شـَـب بـَـهـانــه ای بـَـرای خـوابـیــدن دارد

و نـه صـُـبـح دلـیــلـی بـَـرای بــیـدار شـُـدن

| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:27 | ایدا| |

گــــــــاهیــ بـــهـ بـــــــــــــعضیـابایــدگــفتــ

اگـــــه بــــــرام بزرگـــ شدهــ بـــودیــ

،فــــقط بـهـ خـــاطرخــــــطایــ دیـــــدمــ بــــود"!

 

 

نَـمــآيشـ בُنـيــآ رآ بـبـيــטּ
.
.
آבَمـهـآ لــآلـٺ  میڪـنـنـב

بـعـב هــے میـپـُرسـنـב:

 چــرآ حـرف نـمـیـزنـــے؟

 

 

بــراے اینــ ـ کـه...

هنـ ـ ـوز بــ ـه تــ ـ ـو فکـر مے‌کنـم

هنـ ـ ـوز نگـ ـ ـرانـتـ مےشـوم

هنـ ـ ـوز دلتنگـت مےشـوم و

هنـ ـ ـوز دوسـتـتـ ـ ـ دارم

از خــ ـ ودم متـــنـفّـ رم
...
 

| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:26 | ایدا| |

B salamatie oni k ta akhare omr

 az qalbet

nemire biron

vali khodet majbori az zendegit

!!!....bendazish biron

| سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:22 | ایدا| |

خدایا!!!!!!!!!

همه رو قسم میدم به تو ک دست از سرم بردارن و راحتم بزارن

تو رو ب کی قسم بدم ک از این زندگیه لعنتی خلاصم کنی......

| دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 13:40 | ایدا| |

 میگویند:

 

.....یک روزی هست

 

....که چرتکه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند

 

..!!!و آنروز تو باید تاوان انچه را که با مــن کرده ای را پس بدهی

 

....فقط نمیدانم

 

....تاوان دادن آن موقع تو به چـــه درد من مــــــــی خورد

| دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 13:15 | ایدا| |

شکـــ نکـــــن !

آیــ●ــنده اے خوـاهــم ساختــــ کــه

گذشتـــه ام جلویش زآنــو بـــزند !

قـــرآر نیستــــ مـــن هـــم دلِ کَسِ دیگـــری را بسوزانـَــم !

برعکـــس کســے را کــه وارد زندگـــیم میشود

آنقـــــدر خــــوشـــبـ ــتـــــ میکنــم کـــه

بـــه هر روزے کـــه جاے " او " نیستــــے

بـــه خودتـــــ لعنتـــــ بفرستــــے! لعنتیـــ !!!

11556074118236205531 اگه تو هم دلت گرفته بیا(از دستش ندید!)+عکس

اینجا جاییست که وقتی زانوهایت را از شدت تنهایی

بغل کردی

به جای همدردی

برایت پول خورد می اندازند

عجب مردمانی!!!!

| دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 10:19 | ایدا| |

| دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 10:15 | ایدا| |

میشنوی.....

تو نمیدانی که دختر بودن درد است ...

دختر که باشی رفتن نگاه ها ودست ها سخت میشود .

دختر که باشی راحت تر میشکنی ....

دختر که باشی نگاه ها فرق دارد ....

حتی اگر به تمام دنیا خوب نگاه کنی باز تمام دنیا می توانند به تو بد نگاه کنند ...

دختربودن گاهی واقعا یک درد است ....

اما با تمام این دردها من عاشقت هستم ......

حتی با اینکه میدانم دلنوشته هایم را نمیخوانی .....

اما من مینویسم!!!!!!

پشت سرم حرف میزنن اما مهم نیست

سگی هم که من نمیشناسه

زیاد واق واق میکنه ....

شب تو اتاق تو تاریکی منتظر روشن شدن چراغ گوشیت باشی ...
یهو چراغش
روشن شه ... قلبت بتپه ....
تاپ ...
تاپ ...
تاپ...
میری برش میداری ...
یعنی اونه ؟؟
رو صفحه میبینی ...
قلبت میشکنه ...
Battery Low ...
وقتی کسی نباشه قلبت رو شارژ کنه ...
چه فرقی میکنه ...
گوشیت خاموش میشه ...
آروم رو تختت کز میکنی ...
وتا خود صبح به خودتو بدبختیهات بد بیراه میگی

من زنم امیخته ای از متانت وزیبایی

تلفیقی از ظرافت وهوش،شوری پر از احساسات

مرا تعریف نکن به تمجیدم بنشین....

به من یاد نده چه بپوشم.....

به من نیاموز چگونه بخندم....

من خودم خوب میدانم،خوب می فهمم، حتی بیشتر ازتو

اگر نمیتوانی تماشاگر زیبایی هایم باشی زندانبانم مشو ...

مرا مانند وسایلت که در کمدت پنهان کرده ای پشت عقاید پوسیده ات مخفی نکن ....

تو خوب میدانی تنها راه تسلط بر من گرفتن اعتماد به نفسم هست

ومن خوب میدانم ترس از دست دادنت زنجیر من است

تو خوب میدانی من زیباتر از حوریان بهشتی هستم که در خواب میدیدی

مرا از آن خود ندان من مالک نمیخواهم

همپا میخواهم، یار میخواهم ،حامی میخواهم،همنفس میخواهم....

من تو را میخواهم که تمام عمر تحسینم کنی نه تحقیرم

تو را میخواهم که حمایتم کنی نه محبوسم ....

بگذار تا زیبا هستم تمجید شوم این نیاز روح من است این را بفهم......

به جای حسادت که نامش را غیرت میگذاری عاشقم شو ودر دنیا فقط مرا بخواه

آن گاه خواهی دید که برایت دنیا را به آتش میکشم

خواهی دید که اگر زیباترین لباس هایم را بر تن کنم

اگر تمام چشم های عالم تحسینم کنند

نگاهم را به تو می دوزم

 ومیگذارم تو از داشتن من مست غرور شوی

وبه همگان نشان دهی که زیباترین ها را داری که زیباترین ها را می پوشد

 وزیباییش را به رخ همگان میکشد

 وفقط وفقط به تو می اندیشد

وفقط قلب وروح و جسمش یک نفر را میخواهد

به جای تماشاگر بودن آن یک نفر شو.......

| دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 10:14 | ایدا| |

از من خواست حلالش کنم....!!!
همان کسی که....
با بی رحمی...
محبت هایم را حرام کرده بود....!!!

| دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 10:6 | ایدا| |

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 19:44 | ایدا| |

جسارت میخواهد

نزدیک شدن به

افکار دختری که روزها مردانه

با زندگی می جنگد

اما شب ها…

بالشش از هق هق دخترانه اش خیس است

medadsiah-love22

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 19:28 | ایدا| |

پشت این بــغـــض…
بیدى شکسته است که خیال مى کرد با این بادها نمى لرزد…

سَلامتــے خــــــــودم

چہ باشم چہ نباشم

هیچڪس واسَش مهم نیست آیکون های متحرک صورتی 

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 19:27 | ایدا| |

عکس های عاشقانه از دختران سوار تاب

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 19:25 | ایدا| |

اخ که چقدر دلم میخواست وقتی که

بهش گفتم بیابهم بزنیم بگه اگه

یکباردیگه ازاین حرف هازدی

خودت میدونی وخودت نه اینکه بگه باشه

 

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 14:21 | ایدا| |

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 14:1 | ایدا| |

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 13:57 | ایدا| |

در کنج تنهایی هایم

دیگر قادر به

نواختن تارهای زندگی نیستم

 

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 9:38 | ایدا| |

مگر خودت نگفتی خداحافظ؟

پس چرا وقتی گفتم"به سلامت" نگاهت تلخ شد؟

برو به سلامت

دیگر هم سراغم را نگیر!

خسته تر از آنم که بر سر راهت بنشینم

و دلیل رفتنت را جویاشوم...

 

| یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 9:29 | ایدا| |

| شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 11:22 | ایدا| |

| شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 11:20 | ایدا| |

Design By : shotSkin.com